هدیه خدا برای ما

ماه ولگردي

حالا داره شرشر بارون مياد..بعد يه 7-8 سالي، فك كنم. اسم اين ماه تو قديما "اندوه افزا"بوده بابايي.منم تو همين ماه دنيا اومدم. اصلن دلم نميخواس تو هم تو اين ماه دنيا بياي.اكثر رفيقام تو همين ماه دنيا اومدن.همينجور مامان بزرگت.آدماي اين ماه سر به هوا و ازخودراضي و معمولن دل و ديوونه ن... چن دقيقه پيش عمو احسانت داشت تولدم رو از راه دور تبريك ميگف.. حين حرفاش آينده ي تو رو هم در امتداد خودم سرشار از سرگشتگي و جفنگ نوشتن،عكس گرفتن و فيلم كوتاه نساختن(!) پيش بيني كرد... زكيسه...! تو اينجوري نميشي بابايي.اگه هم شدي ،خيلي هم بد نيس...! هميشه تو اين برج توخيابونا ول ميشدم.اندوه اين برج لعنتي رو فقط ميشه با عاشق شدن گم و گور كرد..اين راهنمايي ...
6 آذر 1391

تولد بابايي

ديروز تولد بابايي بود، ولي خوب به خاطر روز عاشورا نشد براش جشن بگيريم شما الان 29 هفته و 4 روز داري و انشالله 8 هفته ديگه مياي بغلم   ...
6 آذر 1391

اولين بار كه ديدمت...

حالا روز دوم آذره و فك كنم يه سالي از موقعي كه خوابتو ديدم ميگذره... دختر خاله هات داشتن شلنگ تخته مينداختن و منم ميخنديدم... يه جايي مثه در كوچه خونه بچه گيام بود.. تو و يه دختر كوچولو هم كنار در كوچه كز كرده بودين... ساراو زهرا حين بازي شماها رو نميديدن...تو با چشماي درشت و معصومت وختي صدات كردم با غصه نگام كردي...آبجي كوچولوت رو كنترل ميكردي كه ندووه تو كوچه.. -محمد حسين،چرا نميري با دختر خاله هات بازي كني... حالا يه سالي ميگذره و تو اگه خدا بخواد، روز دهم بهمن داري مياي ... كه تولد حضرت محمد(ص) هستش...
2 آذر 1391

قيافه ديديني ماماني

الان شما 28 هفته و 6 روزه تو شكم مامان هستي شما خوشكل ماماني اومدي و حسابي قيافه مامان رو درب و داغون كردي... اين روزا هركي منو ميبينه نميشناسه! و همه ميگن خيلي قيافم عوض شده (زشت شدم ) ولي من ناراحت نميشم چون من يه فرشته تو دلم دارم كه اون موقع ها كه خوشكل بودم نداشتمش... بزار بگم ماماني چه شكلي شده خيلي تپل شدم(يعني در اصل ورم كردم) همش به نظر مياد از خواب پاشدم... دماغم كه نگوووووووووووو... شده اندازه يه هلو.. پوستم خيلي خيلي تيره شده مخصوصاً گردنم موهام اما براق و درخشنده تر شده..هيكلم زياد تغيير نكرده (بجز شكم قلمبه) خدا رو شكر هنوز پوستم ترك نخورده.. تو کلا تنبلي، زیاد لگد نمیزني الا زماني كه به پهلو خوابیده باشم(بيشتر ظهر...
1 آذر 1391

سيسموني كوچولوي من

خوشكل ماماني روز جمعه  12 آبان جشن سيسموني شما عزيز دلم بود.. من با مامان مهري روز قبلش رفتيم ستاره فارس و يه لباس مجلسي شكلاتي خيلي خوشكل خريدم، همه ميگفتن لباسم خيلــــــــــــــي قشنگه.حدود 50 تا مهمون داشتيم و مامان مهري زحمت گشيده بود و كتلت، كوفته سبزي و حلوا و ... درست كرده بود. شيريني هاي خيلي خوشكلي هم برات سفارش داده بود كه متاسفانه من يادم رفت از غذا و شيريني ها عكس بگيرم يك عالمه هم برات رقصيديم.. متاسفانه بخاطر كمبود جا و اينكه اون همه مهمون بايد بالاخره يه جايي مي نشستن، نتونستم برات يه اتاق درست و حسابي بچينم و فقط در حد چيدن وسايل اكتفا كرديم. خاله مريم و مامان مهري روز دوشنبه اومدن و وسايل شما رو چيدن. درسته كه ...
1 آذر 1391

بعد از زلزله

 سلام كوچولوي ماماني الان 24 هفته و 3 روز داري... روز سه شنبه گذشته، يعني 5 روز پيش از صبح ماماني رو داده بودي به لگد زدن و كلي ورجه و وورجه كردي ... ولي از ديروز تا حالا خيلي كم حركت ميكني... نگرانت هستم عزيز دلم ضربه هات كم و آهسته شده... دعا ميكنم خيلي خوب باشي نازنينم
30 مهر 1391

يك عالمه خاطره ننوشته

سلام كوچولوي مامان. سلام هديه خوب خدا خيلي وقته كه برات چيزي ننوشتم و امروز مي خوام حسابي خاطرات اين مدت رو برات تعريف كنم . پنجشنبه 1 تير ماه خيلي دلم درد ميكرد. با اين كه دكتر گفته بود 4 هفته بعد برم سونو ولي طاقت نداشتم همش نگران اين بودم كه شايد داره برات اتفاق بدي مي افته. ساعت 6 عصر با بابايي رفتيم درمانگاه ثامن الائمه براي سونو... وقتي آقاي دكتر شروع كرد به سونو گفت كه تو 7 هفته و 4 روز داري و قدت حدود 10 سانتي متره.. خيلي هم منو ترسوند و گفت كه پشت جفت كوچولوي تو خونريزي كرده و يه كله بزرگ خون ديده ميشه خيلي خيلي ترسيدم عزيزم. برات نگران شدم شنبه 3 تير دكتر جامعي نبود و من رفتم پيش دكتر خرسنديان. وقتي سونو رو ديد بهم دل...
18 مهر 1391